سه سرزمین، یک میراث؛ زنی افغان که میراث یک قرن مهاجرت را زنده نگه داشته است

 زینب دست راستش را با بر شانه پدرش حلقه کرده است. او پیراهنی گلدار بر تن دارد و حاجی محمدعوض بادغیسی کلاه پوست سنتی بر سر دارد. در پس‌زمینه نیز پارچه‌های رنگارنگ و نقش‌دار افغانستان و ازبیکستان دیده می‌شود.

منبع تصویر، زینب بادغیسی

توضیح تصویر، زینب بادغیسی در کنار پدرش، مرحوم حاجی محمدعوض بادغیسی
    • نویسنده, محجوبه نوروزی
    • شغل, بی‌بی‌سی
  • منتشر شده در
  • زمان مطالعه: ۶ دقیقه

زینب بادغیسی سن دقیق خود را نمی‌داند. او می‌گوید در روزگاری که در افغانستان بسیاری از تولدها، ازدواج‌ها و حتی مرگ‌ها ثبت نمی‌شدند، کسی تاریخ تولد او را یادداشت نکرد. مکتب را نیز به پایان نرساند.

اما امروز او به فارسی‌دری، ازبیکی و انگلیسی صحبت می‌کند، به زبان روسی آشنایی دارد و گاهی با گردشگران آلمانی و ایتالیایی نیز به زبان خودشان گفت‌وگو می‌کند.

در کارگاهی در شهر تاریخی سمرقند، جایی که صدای دارهای قالین‌بافی از صبح تا شام شنیده می‌شود، او مسئولیت میراثی را برعهده گرفته که بیش از یک قرن تاریخ منطقه را در خود جای داده است.

چند ماه پیش پدرش، حاجی محمدعوض بادغیسی، در ۱۰۵ سالگی در همین شهر درگذشت.

«وفات پدرم ضایعه بزرگی بود.»

زینب این جمله را در حالی می‌گوید که به تصویر پدرش بر دیوار کارگاه اشاره می‌کند و اشک از صورتش جاری می‌شود.

اما داستان محمدعوض بادغیسی تنها زندگی یک «صنعتگر» نیست.

این روایت یک قرن مهاجرت، جابه‌جایی و تلاش برای حفظ هویت فرهنگی در میان تغییر مرزها و حکومت‌هاست.

حاجی محمدعوض بادغیسی در این تصویر با لبخند به کمره نگاه می‌کند. کلاه پوست بر سر دارد و کت‌وشلوار همراه با نکتایی پوشیده است. چندین مدال و نشان افتخار که به پاس فعالیت‌ها و دستاوردهایش دریافت کرده، بر سینه او دیده می‌شود.
توضیح تصویر، عکس حاجی محمدعوض بادغیسی بر دیوار کارگاه قالین‌بافی خانواده‌اش در سمرقند آویخته شده است

کودکی در میان آشوب

محمدعوض بادغیسی در منطقه‌ای زاده شد که امروز بخشی از ترکمنستان به شمار می‌رود.

هنوز به ده سالگی نرسیده بود که پیامدهای انقلاب بلشویکی و تحولات سیاسی پس از آن زندگی خانواده‌اش را دگرگون کرد.

در دهه‌های نخست قرن بیستم، هزاران خانواده ترکمن، ازبیک و تاجیک از آسیای میانه شوروی راهی افغانستان شدند. برخی از سیاست‌های حکومت جدید شوروی گریختند و برخی دیگر در نتیجه تحولات سیاسی و اقتصادی ناچار به ترک خانه‌های خود شدند.

بسیاری از این مهاجران در شمال افغانستان ساکن شدند و سنت‌ها، مهارت‌ها و صنایع دستی خود را نیز با خود آوردند.

قالین‌بافی ترکمنی یکی از مهم‌ترین این میراث‌ها بود.

محمدعوض پس از مرگ پدر و مادرش، همراه برادران و بستگانش به افغانستان رفت؛ کشوری که بعدها بخش بزرگی از زندگی او در آن سپری شد.

با وجود آنکه ریشه‌های خانوادگی زینب به آسیای میانه می‌رسد، او خود را «با افتخار افغان» می‌داند.

«من به هنر و فرهنگ افغانستان افتخار می‌کنم و در هر مصاحبه‌ام می‌گویم من از افغانستان هستم.»

هنری که از خانه آغاز شد

محمدعوض در یکی از آخرین مصاحبه‌هایش گفته بود که نخستین آموزگار قالین‌بافی او همسرش بوده است.

همسر محمدعوض بادغیسی از ترکمن‌های افغانستان بود. اما آنچه نام بادغیسی را ماندگار کرد، تنها مهارت در بافتن قالین نبود.

او سال‌ها روی رنگ‌های طبیعی کار کرد و با استفاده از پوست انار، پوست چارمغز، ریشه گیاهان و مواد طبیعی دیگر، شیوه‌هایی را توسعه داد که بعدها به بخشی از هویت کارگاه‌های او تبدیل شدند.

رنگ‌هایی که نه تنها چشم‌نواز بودند، بلکه دوام بالایی داشتند و با محیط زیست سازگار بودند.

این دانش هنوز هم در خانواده بادغیسی حفظ شده است.

زینب می‌گوید: «تا جایی که یادم می‌آید، زندگی من همیشه با قالین گره خورده بود.»

نام کارخانه قالین‌بافی خانواده بادغیسی بر روی یک قالین ابریشمی دیده می‌شود که به معنای «شرکت مشترک قالین ابریشمی سمرقند و بخارا» است. در پس زمینه نیز قالین‌های ابریشمی به رنگ‌های مختلف دیده می‌شود.
توضیح تصویر، نام کارخانه قالین‌بافی خانواده بادغیسی بر روی یک قالین ابریشمی نقش بسته است

وقتی قالین افغانستان به امریکا رسید

شهرت محمدعوض بادغیسی به تدریج از مرزهای افغانستان فراتر رفت.

در دوران سلطنت محمدظاهر شاه، او به عنوان نماینده فرهنگی افغانستان به ایالات متحده رفت و مدتی در دانشگاه پنسیلوانیا درباره قالین و رنگ‌های طبیعی آموزش می‌داد.

برای صنعتگری که سال‌ها پیش زندگی خود را در روستاهای شمال افغانستان آغاز کرده بود، حضور در یکی از دانشگاه‌های امریکا اتفاقی کم‌سابقه به شمار می‌رفت.

او بعدها مدال طلای صنعت افغانستان را نیز از محمد ظاهر شاه دریافت کرد.

اما خانواده‌اش می‌گویند مهم‌ترین افتخار او آموزش دیگران بود.

در سال‌های جنگ و مهاجرت افغان‌ها به پاکستان، محمدعوض بادغیسی هنر قالین‌بافی را به صدها خانواده آموزش داد.

برای بسیاری از مهاجران، این مهارت تنها یک هنر نبود؛ راهی برای کسب درآمد و ادامه زندگی در تبعید بود.

شربت‌گل در دهه ۱۹۸۰ با تصویر مشهور «دختر افغان» شهرت جهانی یافت. استیو مک‌کوری این تصویر را در سال ۱۹۸۴ در یکی از اردوگاه‌های پناهندگان افغان در پاکستان گرفته بود. این عکس با دقت بسیار زیاد در کارخانه خانواده بادغیسی طی چندین ماه بازآفرینی شده بر دیوار آن در کنار دیگر قالینچه‌های ابریشمی آویخته شده است.
توضیح تصویر، تصویر شربت‌گل که به صورت یک قالین دست‌باف در این کارخانه بافته شده است. این قالین در یکی از دهلیزهای کارخانه آویزان شده است

بازگشت به جایی که همه‌چیز آغاز شده بود

دهه‌ها پس از آنکه در کودکی آسیای میانه را ترک کرده بود، سرنوشت بار دیگر او را به همان منطقه بازگرداند.

با آغاز جنگ‌های داخلی افغانستان در دهه نود میلادی، محمدعوض بادغیسی به سمرقند رفت.

اما این بازگشت، بازگشت یک کودک مهاجر نبود.

او این بار با دهه‌ها تجربه، اعتبار و دانشی که در افغانستان اندوخته بود و به فرزندانش یاد داده بود، به آسیای میانه برگشت.

کارگاهی که او در سمرقند بنیان گذاشت، به مرور زمان به یکی از شناخته‌شده‌ترین مراکز قالین‌بافی منطقه تبدیل شد.

زینب می‌گوید: «تقریبا ده دستگاه از افغانستان آورده بودیم و با همان ده دستگاه شروع کردیم.»

اما آغاز کار در سمرقند آسان نبود.

خانواده بادغیسی نه نیروی کار ماهر در اختیار داشتند و نه حتی اقامت دائمی.

آنها کار را با چند دستگاه قالین‌بافی که از افغانستان آورده بودند آغاز کردند و سال‌ها با دشواری‌های اداری و کمبود نیروی متخصص روبه‌رو بودند.

زینب می‌گوید پدرش این مشکلات را با «صبر و حوصله‌مندی زیاد» پشت سر گذاشت.

او به جای آنکه به دنبال نیروی کار آماده بگردد، تصمیم گرفت افراد محلی را رایگان آموزش دهد؛ رویکردی که بعدها به یکی از پایه‌های موفقیت این مجموعه تبدیل شد.

امروز نیز آموزش رایگان قالین‌بافی بخشی از همان میراث فکری است که از او به جا مانده است.

زینب بادغیسی درباره یک قالینچه ظریف ابریشمی که بر دیوار کارخانه قالین‌بافی خانواده‌اش در سمرقند آویخته شده است، به محجوبه نوروزی، خبرنگار بی‌بی‌سی، توضیح می‌دهد.
توضیح تصویر، زینب بادغیسی (سمت راست) درباره یک قالینچه ظریف ابریشمی که بر دیوار کارخانه قالین‌بافی خانواده‌اش در سمرقند آویخته شده است، به محجوبه نوروزی، خبرنگار بی‌بی‌سی، توضیح می‌دهد

تصویری متفاوت از افغانستان

بازدیدکنندگان پیش از آنکه به سالن‌های بافت قالین برسند، در دهلیز کارگاه مکث می‌کنند.

دلیلش یک جفت چشم سبز است که از میان تارهای ابریشم به آنها خیره شده است.

شربت‌گل؛ دختر افغان که تصویرش به نمادی از مهاجرت تبدیل شده‌است.

زینب بادغیسی مقابل این قالین می‌ایستد و با اشاره به آن می‌گوید: «این داستان یک افغان را در حالت مهاجرت نشان می‌دهد. خودش می‌گفت که از چادر پاره‌ای که در عکس داشت شرم می‌کرد. اما ما تلاش کرده‌ایم این قالین را با ظرافت بسیار زیاد ببافیم؛ طوری که چشم‌ها، موها و چهره‌اش تا حد ممکن شبیه همان عکس باشد.»

برای خانواده بادغیسی، این تنها بازآفرینی یک عکس مشهور نیست.

شربت‌گل برای آنها یادآور تجربه‌ای است که میلیون‌ها افغان در دهه‌های جنگ و آوارگی از سر گذرانده‌اند؛ تجربه‌ای که خود این خانواده نیز به شکلی دیگر آن را زندگی کرده است.

هر سال هزاران گردشگر از این مجموعه بازدید می‌کنند.

یک گردشگر ایتالیایی می‌گوید:

«من درباره افغانستان و جنگ‌های آن چیزهای زیادی شنیده بودم، اما درباره مهارت زنان افغان چیزی نمی‌دانستم.»

برای زینب، شنیدن چنین جمله‌هایی اهمیت زیادی دارد.

او معتقد است هنر می‌تواند تصویری متفاوت از کشوری ارائه دهد که اغلب با جنگ شناخته می‌شود.

زینب بادغیسی در کنار پدرش، محمدعوض بادغیسی است. هر دو مستقیم به کمره نگاه می‌کنند و لبخند بر لب دارند. زینب پیراهنی سرخ و سیاه خال‌دار بر تن دارد. پدرش دریشی تیره همراه با نکتایی پوشیده و کلاه قره‌قل بر سر دارد. در پس‌زمینه نیز چند قالین سنتی آسیای میانه دیده می‌شود.

منبع تصویر، زینب بادغیسی

توضیح تصویر، زینب در کنار پدرش، محمدعوض بادغیسی

نسل‌های آینده

امروز پسران زینب نیز در کنار او کار می‌کنند.

در راهروهای کارگاه، مکالمه‌ها گاهی میان چند زبان مختلف جابه‌جا می‌شوند؛ فارسی‌دری، ازبیکی، انگلیسی و روسی.

فرزندان او نیز به چند زبان صحبت می‌کنند؛ مهارتی که در شهری چون سمرقند، در چهارراه فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، بخشی از زندگی روزمره است.

زینب پدرش را مردی مهربان توصیف می‌کند.

مردی که باور داشت هنر تنها زمانی زنده می‌ماند که به دیگران منتقل شود.

امروز زینب همان فلسفه را دنبال می‌کند.

داستان خانواده بادغیسی در نهایت تنها درباره یک کارگاه قالین‌بافی نیست.

این داستان خانواده‌ای است که میان ترکمنستان، افغانستان و ازبیکستان زندگی کرده، مهاجرت را تجربه کرده و با وجود همه دگرگونی‌های سیاسی و تاریخی، هنر و هویت خود را حفظ کرده است.

و اکنون زنی که تاریخ دقیق تولدش را نمی‌داند، مسئولیت رساندن این میراث به نسل‌های آینده را برعهده گرفته است.